هانا صیدیهانا صیدی، تا این لحظه: 13 سال و 2 روز سن داره

نی نی مامان حوریا

روز به دنیا آمدن گل زندگیمون

1393/3/2 20:22
نویسنده : حوریا
586 بازدید
اشتراک گذاری

٢٤/٧/٩٢

سلام دخترم، فاطمه مامان . عزیزکم 9ماه تمام دنبال اسم برای شما بودیم ولی اخر اسمت شد فاطمه .

فاطمه مامان تو روز عید قربان به دنیا آمدی و شدی حاجیه خانم مامان.

دختر معصوم مامان می خوام از روز تولدت برات بگم که برات یه خاطر شیرین بشه .

درست از دو روز قبل از به دنیا امدنت مامان دردهای خیلی خفیفی داشت ،بیشتر زیر شکمم تیر میکشید.همیشه دلم می خواست که زایمان طبیعی داشته باشم چون احساس می کنم که تجربه و تحمل  اون  درد واحشتناکه که باعث میشه مادر هم مثل نوزادش پاک بشه و قدر این نعمت بزرگی که خدا بهش داده بهتر بدونه و همینطور لحظه به دنیا امدن نوزادش  با چشمای خودش ببینه.

از اونجای که دکتر کریمی گفته بود 27/9/92 احتمال به دنیا آمدنت هست ولی مامان همیشه دعا می کرد که شما روز عید قربان به دنیا بیای.

بله بالاخره روز عید فرارسید چهارشنبه ازصبح زود که از خواب بیدار شدیم شما تو دلم تکون نمی خوردی خیلی نگران بودم همش صلات میفرستادم و آیت الکرسی می خوندم ، خونه بابا ناصر قربانی داشتن برای سر بریدن گوسفند با بابای رفتیم طبقه پایین و تو اون لحظه دعا کردم که فقط سلامت باشی و آینده خوبی در انتظارت باشه.

با اسرارهای که خاله طیبه از روز گذشته داشت و استرس اینکه شما تکون نمی خوری با بابا هادی ساعت 10 صبح رفتیم بیمارستان امام حسین . اونجا بعد از معاینه ،خانم ماما  گفت که امروز به احتمال زیاد به دنیا میای. ولی هنوز زوده و باید پیاده روی کنم و نوشیدنی های شیرین بخورم.

از اونجا با باباهادی رفتیم خونه مامان کبری ،اونجا همه ی خاله ها جمع بودن و در حال تدارک برای نهار روز عید . من تو خونه شروع به قدم زدن کردم و بعد از خوردن شربت زعفران با مامان کبری و ستاره رفتیم تو کوچه ها قدم زدن . درد خاصی رو حس نمی کردم . این ماجرا تا ساعت 2ظهر ادامه داشت و بعد از خوردن نهار با مامان کبری و بابا هادی دوباره عازم بیمارستان شدیم .

وقتی به اول پارک کوهستان رسیدیم من و مامان کبری از ماشین پیاده شدیم و از اون پایین تا بالا که به بیمارستان برسیم پیاده رفتیم تا شاید پرسه به دنیا آمدن شما جلو بیفته ولی این پیاده روی ها فاید نداشت چون بعد از معاینه دوباره ماما گفت که پیشرفت چندانی نداشته و بازم منو تشویق به پیاده روی کرد. سه تایی آمدیم توی حیاط بیمارستان و اونجا شروع به پیاده روی کردم .بابا هادی مثل سربازها باهام رفتار می کرد 15 دقیقه پیاده روی تند تو حیاط شیب دار بیمارستان و بعد 5 دقیقه استراحت . بالاخره ساعت 5 عصر شد و من واقعا از قدم زدن خسته شده بودم ولی هنوز از درد زایمان خبری نبود. بازم معاینه و اینبار دستور بستری شدن من دادن وقتی  لباس بیمارستان پوشیدم حس کردم که لحظات سختی در پیش دارم و برای آرامش هردومون شروع به خوندن آیت الکرسی کردم .

ساعت 6:30 دقیه بود که خانم ماما آمد و کیسه آب منو با یه سوزن ترکوند و  از اون لحظه بود که دردهام بیشر بیشتر میشدن. و دقیقه ها همینطور می گذشت و به پایان روزنزدیک تر می شدیم.

از آمپول فشار و گاز بیحس کننده هم استفاده کردم ولی با بیشتر شدن دردها هیچ کدوم از اینها فاید نداشت طوری دردهای مامان زیاد شده بود که دیگه نه می تونستم روی تخت بخوابم نه بشینم نه سر پا وایسم و همش داد می زدم خانم ماما گفت که برم توی دستشوی و اونجا خودم بشورم و تا می تونم زور بزنم تا که شاید شما تشریف فرما بشین ولی این متد هم فایده نداشت. از ساعت9:30 تا ساعت 11 شب از درد به خودم میپیچیدم و کمر تا پایین پام همش خون خالی شده بود . با هر درد و زور دادن موهای شما نمایان می شد ولی با ول کردن درد دوباره می رفتی سر جات  اینطور بود که خانم ماما و خاله طیبه به این نتیجه رسیدن که باید منو به اتاق سزارین ببرن چون دیگه نه برای من و نه برای بچه بیشتر از این منتظر موندن صلاح بود. بعد از پوشیدن لباس اتاق عمل منو روی صندلی چرخدار نشوندن  از بخش زایمان رفتیم اتاق عمل طبقه پایین  توی راه همه خاله های و بابابزرگ و مامان بزرگ ستاره علی آوا و همگی نگران . بعد از وارد شدن به اتاق عمل  شروع به امده کردن من شدن و من همچنان ناله میکردم و به ساعت نگاه می کردم و از اینکه نتونسته بودم تو را با این همه سختی و مشقت به صورت طبیعی به دنیا بیارم خیلی نارحت بودم . تو این فکرها بودم که یه دفعه صدای گریه تو رو شنیدم و این جمله خانم دکتربرومندان که گفت بچه سالم ولی جلوی چشمهامو با پارچه سبز پوشنده بودن و من نتونستم تو رو ببینم . تو رو  از اتاق بیرون بردن و خانم دکتر شروع کرد به ادامه کار و بخیه کردن محل عمل و من با اینکه روز سختی گزرونده بودم ولی از اینکه بالاخره دعام مستجاب شد و نی نی نازم توی عید قربان به دنیا آمد خیلی خوشحال بودم و تمام اون سختیها و دردها از یادم رفت. بعد از اینکه از اتاق عمل منو آوردن بیرون همه امدن سراغم و از تو برام میگفتن که چقدر ناز ، تپل و سفید و از همون لحظه اول چشای بزرگت و باز کردی. وقتی اوردنت بیشم با تمام وجود م خواستم بقلت کنم ولی از سینه به پایین بی حس بودم و تمام بدنم می لرزید حتی وقتی که حرف می زدم هم می لرزیدم و فقط میتونستم دستها و سرم تکون بدم با این حال تورو گذاشتن رو سینه هام و با بابا هادی و مامان بزرگها تلاش کردیم که بهت شیر بدیم شیر که چه عرز کنم یکی دو قطر بیشتر نبود که فقط لبتو خیس کرد. اتاق خیلی شلوغ بود چون تخت کناری هم بچه شون تاز به دنیا آمده بود و همگی در حال تبریک و خنده بودن .

بعد از اینکه همه رفتن منو مامان کبری و تو تنها موندیم تو رو خوابوندم رو تخت کنار من و مامان کبری روی صندلی کنار تخت خوابید. ولی انگار درد تمامی نداشت و هر لحظه شدیدتر می شد تا جای که با گذاشتن 4 تا شیافت و زدن آمپو مسکن بازم دردم تمومی نداشت. تا صبح از درد به خودم پیچیدم و ناله کردم و نزاشتم کسی بخوابه ساعت 6 صبح بود که پرستار یه آمپول مسکن دیگه بهم زد و اون وقت بود که دردم کمتر شد ولی مثل اینکه مشکلات تمامی نداشت و این دفع نوبت شما بود هر ساعت کمی استفراغ می کردی و این منو خیلی ترسوند تا اینکه موضوع با خانم پرستار درمیان گذاشتم و اون گفت اگه تا ظهر ادامه داشت بچه برای معاینه و شستوشویی معده به بخش نوزادان می برن .بله استفراغ شما ادامه داشت وبا مامان کبری راهی بخش نوزادان شدی و اونجا به این نتیجه رسیدن که جناب عالی از مدفوع و آب دور خودت کمی نوش جان کردی و این باعث اذیت شدن و استفراغ شما شده و باید برای شستوشو و پاک سازی معده اونجا بستر می شدی .اینطوری بود که شما هنوز نیومده از مامانی جدا شدی و واقعا غم فراغت منو خیلی ناراحت و افسرده کرد و تمام تلاشمو می کردم که زود تر از روی تخت بلند شم و شروع به راه رفتن کنم که بتونم یه طبقه برای پایین و بیام که شما رو ببینم تا شاید کمی بهتر بشم. یه سرم غذایی به دستهای کوچلوت وصل کرده بودن و دیدن این صحنه ها واقعا برام سخت بود از اینکه هنوز 12 ساعت نگذشته که آمدی کنارم و من اینطور برای سلامتیت اشک می ریزم از خودم و این احساس مادرانه خودم تعجب می کردم . آقای دکتر گفت که اگه با سرم غذایی بالا نیار میتونی از شیر خودت اول از طریق بینی و مرحله بعد از طریق سینه مادر بهت شیر بدیم این شد که من و خاله طیبه و سعیده با مشقت فراوان مقدار کمی شیر از سینه هام برات دوشیدیم و اونو به بخش تحویل دادیم و بعد از اینکه شما اونو نوش جان کردی و مشکلی نداشتی شیردهی آغاز کردیم که این مراحل حدود 2 روز طول کشید و توی این فاصله شما به خاطر نخوردن شیر مادر دچار زردی 12 درجه شده بودی و آقای دکتر گفت که یه شب دیگه هم باید توی بخش بستری باشی که زردیت هم بهبود پیدا کنه . اون شب من که دیگه مرخص شده بودم توی بخش نوزادان توی اتاق مادران باید منتظر میشدم که برای شیر دادن صدام کنن و من با عجله میومدم پیشت و بعد از عوض کردن پوشکت بهت شیر میدادم و هر بار مک زدنت از دفعه قبل بهتر میشد و شما شیر بیشتری نوش جان میکردی و این برای برطرف شدن زردیت هم بهتر بود.اونجا با نی نی ها و مادرای زیادی اشنا شدیم . نی نی های که خیلی عجله داشتن و 34 و37 و ...هفته به دنیا آمده بودن و از بعضی لحاظها دچار نقص بودن  و نی نی های که مثل شما زردی داشتن . فردا صبح بعد از آمدن دکتر و دادن آزمایش ، زردی شما پایین آمده بود و ما رو مرخص کردن بعد به همراه مامان کبری و بابا هادی رفتیم خونه بابا بزرگ محمود. از اونجای که هردو خیلی کثیف بودیم فتیم حمام و تو اولین حمام زندگیتو تجربه کردی فکر کنم این اولین و آخرین حمامی بود که اینقدر بهت چسبید و تا چند ساعت بعد حمام آروم گرفتی و خوابدی .

دو روز بعد دوباره برای چکاب شما رفتیم پیش دکتر ،بعداز اینکه نوبتمون شد و دکتر شما رو دید گفت که زردی بیشتر شده و 17 رسیده و باید دوباره بستری شی این بدترین خبری بود که توی اون لحظه می تونستم بشنوم. دوباره برگشتیم بخش nicu و لباسهاتو درآوردم فقط با یه پوشک تو رو گذاشتم زیر دستگاه مخصوص و بعد از اینکه بیدار می شدی باید بهت شیر میدادم آروغت می گرفتم و اگه جات کثیف بود عوضت می کردم و دوباره می خوابوندمت و می بردمت زیر دستگاه از مراحل ادامه داشت تا صبح و دادن آزمایش دوباره و تشخیص دکتر که زردی شما رسیده به 9.5 و اینکه شما از بیمارستان مرخص شدی البته با پارتی بازی پسر عمه ماشااله قبل از انجام کارهای اداری از بیمارستان برگشتیم خونه .توی این 5 روز که بیمارستان بودیم مامان کبری و بابا هادی همیشه کنارمون بودن و اونها هم کلی خسته شدن و بقیه خاله ها و عموها هم ساعت ملاقات میومدن دیدنمون که دستشون درد نکنه.

خدا رو شکر برگشتیم خونه و از اون لحظه شروع کردم به مراقبت ویژه از شما که زردیت دوباره بالا نره .از لامپ مهتابی بزرگ تا شیر خشت و ترنجبیل کرفته و پرهیز غذایی از خوردن گرمی جات .

گلکم خدا رو شکر زردی شما دیگه بالا نرفت و توی عید سعید غدیر هم روز هفتم شما رو جشن گرفتیم و اسم زیبای فاطمه رو توی گوش شما خوندیم.

خدا رو شکر میکنم که فرزندی سالم و زیبا به من عطا کرده و اینکه تنهای هامو با تو پر می کنم و هر روز به هم وابسته تر می شیم و تو بزرگ بزرگتر و تو دل برو تر میشی عسلم . اومیدوارم که هم من مادر خوبی برات بشم و هم تو فرزندی سالم و صالح برای من و هادی بشی.

پسندها (2)

نظرات (1)

مهسا امیدی
22 مرداد 94 15:53
سلام به شما پدر و مادر گرامی بخصوص به نی نی کوشوله عزیز نی نی تون خیلی قشنگه انشالله به حق محمد خوش بخت بشه و زیر سایه پدر مادر سالیان سال خوش باشه . . به فروشگاه من سر بزنید خریده ارزان کارت شارژ با قیمت فوق العاده قربونت بشم. میشه لینک فروشگاهم رو بذاری تو وب این فرشته نازنین. . . خریده عمده و ارزان کارت شارژ www.sharjj.ir لینکم کنی هاا عزیز دلم